تبلیغات
Dordikesh
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ



بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است

چراغ قریه پنهان است

موجی گرم در خون بیابان است

بیابان، خسته

لب بسته

نفس بشکسته

در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته

از هر بند

***

بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر

سگان قریه خاموشند

در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند

مرا ناگاه در درگاه می بیند

به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند ، خواهد گفت:

بیابان را سراسر مه گرفته است...

 با خود فکر می کردم که مه، گر

همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از

خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند

***

بیابان را

سراسر

مه گرفته است

چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است

بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه

عرق می ریزدش آهسته از هر بند...

 

احمد شاملو




نوشته شده توسط :sara shayan
یکشنبه 15 اسفند 1389-06:03 ب.ظ


طفلی کنجکاو می پرسید :  ایها الناس عشق یعنی چه ؟

دختری گفت : اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت : بچه ساکت باش بی ادب . این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست . سالکی گفت : راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت : عین و شین است و قاف ، دیگر هیچ

دلبری گفت : شوخی لوسی است . تاجری گفت : عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت : عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت : یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا : گناه بی بخشش

 

 واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

 

 محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

 

 پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم



نوشته شده توسط :sara shayan
یکشنبه 15 اسفند 1389-05:55 ب.ظ

سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ


یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .

از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .

هنر نبودن دیگری



نوشته شده توسط :sara shayan
یکشنبه 15 اسفند 1389-05:54 ب.ظ

خطا از من است ، می دانم .

از من که سالهاست گفته ام " ایاک نعبد "،

اما به دیگران هم دل سپرده ام.

از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ،

اما به دیگران هم تکیه کرده ام.

اما رهایم نکن...

بیش از همیشه دلتنگم...

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم...




نوشته شده توسط :sara shayan
یکشنبه 15 اسفند 1389-05:24 ب.ظ

پسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان،

اسکناسی 100 تومنی پیدا کرد

او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی،

خیلی ذوق زده شد

این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با

چشمان باز سرش

را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های

بیشتر باشد

در مدت زندگیش او 296 سکه ی 100 تومنی

48 سکه ی 50 تومنی ،19 تا اسکناس 500 تومنی 16 تا

اسکناس 1000 تومنی و 2 تا اسکناس 2000 تومنی

و یک اسکناس مچاله شده ی 5000 تومنی پیدا کرد

یعنی در مجموع 66 هزار و 500 تومن

 

 

و در برابر به دست آوردن این مبلغ

 

 

 او زیبایی دل انگیز طلوع خورشید

 

 

درخشش 31369 رنگین کمان و

منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد

 

 

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که

از شکلی به شکلی دیگر درمی آمدند، ندید

 

 

پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید


و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.



نوشته شده توسط :sara shayan
یکشنبه 17 بهمن 1389-11:12 ب.ظ



هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد . پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه ، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت . ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد . به کارش ادامه داد . همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول ، چه می سازی ؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.


همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.


- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:



- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم !


نوشته شده توسط :sara shayan
جمعه 15 بهمن 1389-09:20 ب.ظ


مدت زمان عاشقی چقدر است؟


(Helen fisher) ، محقق و انسان شناس دانشگاه روتگر نیوجرسی، یکی از سرشناسترین محققین موضوع عشق در سطح جهان است. از او کتابهای متعددی در این مورد به چاپ رسیده، از جمله "آناتومی عشق" ( ۱۹۹۲) و "جنس قوی" ( ۱۹۹۹) که به رل زنان در جامعه می پردازد. کتاب جدید او با عنوان "چرا عاشق می شویم" به موضوع عشق، شکست در عشق، و نقش هورمونها در این مورد می پردازد .
 
مجله اشپیگل مصاحبه حالبی با این پرفسور انجام داده :


مجله شپیگل: خانم فیشر، زنان و مردان با ازدواج ، به یکدیگر قول عشق تا هنگام مرگ می دهند. طبق گفته شما ولی معمولا بعد از ۴ سال این قول به جدایی می انجامد؟
 
فیشر: بله. من به مدارک جمع شده از ۵۸ کشور نگاه کرده ام، در آنها دیده می شود که نیمی از کسانی که از یکدیگر جدا می شوند، این کار را در طول ۴ سال اول دوران ازدواج خود انجام می دهند و بعد از آن به دنبال پارتنر جدید هستند .
 
شپیگل: این نیاز به عوض کردن پارتنر از کجاست؟
 
فیشر: در واقع باید سوال شما بر عکس باشد: " چرا ما اصولا به مدت طولانی با هم می مانیم؟ " ۹۷٪ از جانواران پستاندار چنین تیمهای دو نفری درست نمی کنند. چرا پس انسان؟ این مساله ساده که ما یکدیگر را به عنوان پارتنر پیدا کرده و به هم وفادار هستیم، یک حادثه شگفت انگیز است، و دلیلش این جاذبه غریبیست که آنرا عشق می نامیم.
 
شپیگل: شما در مورد پدیده عشق تحقیق می کنید، اینکار را چگونه انجام می دهید؟
 
فیشر: ما تعدادی از زنان و مردانی را که در آنها نشانه های عاشق بودن دیده می شود توسط دستگاه MRI معاینه کرده ایم، تا بفهمیم احساس عشق در کدام قسمت مغز جای دارد .
 
شپیگل: از کجا می دانید که آیا کسی واقعا عاشق است یا نه؟
 
فیشر: در این مورد کافیست که از او بپرسم در طول روز چه مدت به معشوق خود فکر می کند. معمولا جواب حدود ۹۵ ٪ از وقت روز است، خوب چون عشق همین مسخ شدن خالص است. این تمایل شدید، این جوشش، هسته اصلی عاشق بودن است. عشق بسیار سرسخت و به ندرت قابل کنترل است و بسیار به سختی می توان به آن پایان داد. به نظر من عشق قویترین میل جهان است، بسیار قویتر از میل به سکس. کسی که از رختخواب شریک جنسی خود رانده می شود، دست به قتل او نمی زند، اما تعداد کسانی که شریک خود را به خاطر رد کردن عشق آنها به قتل رسانده اند زیاد است، به خصوص در مردان .

 شپیگل: شما نوشته اید از هر سه زن مقتول در آمریکا یکی از آنها از سوی پارتنر سابق خود به قتل رسیده است. اما تعداد مردان مقتول از سوی شریک سابق آنها تنها ۴٪ است. آیا زنان هنگام شکست در عشق بیشتر دست به خودکشی می زنند؟
 
فیشر: نه، در مورد خودکشی هم تعداد مردان بیشتر است. سه چهارم کسانی که به خاطر سرخوردگی در عشق خودکشی کرده اند، مردان هستند. زنان معمولا رابطه بهتری با خانواده و دوستان خود دارند و در دوران بحرانی از سوی آنها بهتر پشتیبانی می شوند. بر عکس مردان معمولا وابستگی شدید به رابطه با آن یک شخص خاص دارند که این می تواند نتایج خطرناکی داشته باشد. ولی البته در زنان هم خودکشی از روی عشق دیده می شود.. من از افراد تحت معاینه خود سوال کرده ام که آیا حاضرند برای عشق خود بمیرند یا نه. بسیاری از آنان، به خصوص جوانان در گروه سنی حدود ۲۰ سال، به این سوال پاسخ مثبت دادند، فکر می کنم خود من نیز در آن مقطع زندگی همین پاسخ را می دادم .

شپیگل: در بدن افراد عاشق چه اتفاقی می افتد؟
 
فیشر: ما به افراد مورد آزمایش خود در حالیکه در دستگاه MRI قرار داشتند، یک بار عکس معشوق خود و یک بار یک عکس غریبه نشان دادیم و عکسهای مغزی آنها را در این دو حالت مقایسه کردیم. به نظر می آید که دو ناحیه در مغز که مسئول احساس عشق هستند را شناسایی کرده ایم. از علائم بارز دیگر، بالا رفتن میزان هورمون دوپامین (Dopamin) و نورآدرنالین (Noradrenalin ) و پایین آمدن میزان هورمون سروتونین (Serotonin) در مغز است. انرژی جوشان، تحریکات خوشحال کننده گاهی تا به حد رسیدن به خلسه، عرق کردن زیاد و طپش قلب نتیجه ترشح این سوپ هورمونی است .
 
شپیگل: هومر (Hommer ) هم به این نتیجه رسیده بود که:" و نیروی عشق در آن درون بود که حتی از عاقلان نیز عقلشان را ربود". این همه دیوانگی چه معنایی می دهد؟
 
فیشر: خود من هم مدتها تصور می کردم که طبیعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولی فکر می کنم که عاشق شدن برای این به وجود آمده است که توجه ما (برای تولید مثل) متوجه یک پارتنر باشد و وقت و انرژی تلف نشود .

 

ادامه مطلب

نوشته شده توسط :sara shayan
دوشنبه 13 دی 1389-09:55 ب.ظ

آیا می دانید فرزند اول ، دوم یا آخر بودن تاثیر مستقیمی در احساس تنهایی ، افسردگی و ... دارد؟

فرزند اول خانواده احساس تنهایی و افسردگی می کند
یک روانپزشک با تاکید بر اینکه شخصیت پذیری کودکان به واسطه نحوه تربیت آنها شکل می گیرد تصریح کرد: حساسیت بیش از حد والدین بر فرزند اول باعث می شود او همیشه احساس تنهایی کند و در معرض افسردگی باشد.

دکتر معصومه افسری در گفتگو با خبرنگار مهر اظهار داشت: والدین از فرزند اول توقع بیشتری داشته و نسبت به او حساسیت بیشتری دارند. برخی از والدین برای هر اشتباهی فرزند اول را تنبیه می­کنند و او را همیشه تحت مراقبت قرار می­­دهند و می خواهند راه درست را در هرچیز به او نشان دهند.

ادامه مطلب

نوشته شده توسط :sara shayan
دوشنبه 13 دی 1389-12:42 ق.ظ

·      زن‌هابه خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند.  بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظرمی‌رسند.  

·      بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ 

·      سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

·      اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

·      اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت . زیرا " حس زیبا دیدن " همان " عشق " است.



نوشته شده توسط :sara shayan
دوشنبه 6 دی 1389-12:26 ق.ظ

اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید
وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید
قورباغه چه کار می کند؟

بیرون می پرد!

درواقع قورباغه فورا به این
نتیجه می رسد که لذتی در کارنیست وباید برود!

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از
فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب
سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق
بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید
قورباغه چه کار می کند؟

استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می
گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا
چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده
است.

نتیجه اخلاقی داستان!

زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان

ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم

وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .

همه ما باید نسبت به جریانات زندگی
مان آگاه وبیدار باشیم.
 

 


پرسش دوم ؟

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید
که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟

البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان
تلفن می زنید :الو ،اورژانس
،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک
کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده
و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می
دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش
می گذرید.

برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه
وزن می آورند یا طلاق میگیرند
یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث
دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره
امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم
انفجار و سپس می پرسیم :چرا این
اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر
اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود،
مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.

اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که
مراقب تمایلات خود باشید!

ما بایدهر روز این پرسش را برای خود مطرح
کنیم :به کجا دارم می روم؟

آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر،قوی تر،باسوادتروثروتمندترازسال گذشته ام هستم؟

 واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.

خلاصه کلام

شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت
این است که هیچ ثباتی در کار
نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید
وپایین بیفتید



نوشته شده توسط :sara shayan
شنبه 4 دی 1389-11:13 ب.ظ

اگه زندگی هزار تا دلیل واسه گریه کردن به تو نشون میده،

 

تو هزار دلیل واسه خندیدن به اون نشون بده

 

هر وقت احساس کردی زندگی برات سخت شده ،

 

به یاد بیار که دریای آرام ناخدای قهرمان نمی سازد.

 

من و تو همسفریم به مقصد خانه ی عشق .....

 

   اگر چشمان من دریاست

 

 تویی فانوس شب هایش

 

اگر حرفی زدم از عشق


تویی مفهوم ومعنایش

 

اگر.....

 

اگر به این اگر ها ایمان می آوردیم ، می دانی نتیجه چه بود؟

 

آن وقت ایمان هم که امروز برای ما یک چیز نتیجه بخش است ،

 

 بی معنا می شد

 و آن وقت من و تو هم بی دلیل زنده بودیم

 

و می دانی اگر به عشق ایمان بیاوری ،

 

آن گاه مومن را همه چیز ممکن است

 

تنها اوست که می ماند ، می دانی ابدیت یعنی چه ؟

 

من و تو هم سفریم ، یا شایدم مسافریم ، و گاهی هم مسیر ،

 

 این جاده است که انتخاب می کند من و تو گاهی با هم از آن بگذریم

 

ابدیت یعنی ؛ امروز و فرداهای ما به بی نهایت برسد ،

 

یعنی ؛ که تو هر چه که بخواهی تا بی نهایت داشته باشی

 

و می دانی گل من ،

 

تنها یک آرزو برایت دارم :

 

امیدوارم تا بی نهایت به توان ابدیت بهترین مسافر جاده را انتخاب می کند

 

هم سفرت ، بهترین جاده ها باشد ،

 

یار و یاورت،  تنها خدا باشد .

 

هر وقت  ، هرگاه احساس کردی تنهایی ،....

 

خدا را صدا بزن

مطمئن باش بی جواب نمی مونی

 

اگر امروز خوب بود بگذار فردا بهترین باشد ...

 

 


جبران خلیل جبران



نوشته شده توسط :sara shayan
شنبه 4 دی 1389-11:04 ب.ظ

یک روز...

با یک روز چه کار میتوان کرد.....

خدا گفت :

" آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است   "

  " و آن که امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید" 

و سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :

 " حالا برو و زندگی کن " 

 

 

                                                                                   جبران خلیل جبران



نوشته شده توسط :sara shayan
شنبه 4 دی 1389-10:59 ب.ظ

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »



نوشته شده توسط :sara shayan
شنبه 4 دی 1389-10:52 ب.ظ


اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

 

وقتی كبوتری شروع به معاشرت با كلاغها می كند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن كسی كه لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است


همیشه در شیرین ترین لحظات زندگی در انتظار تلخی باش که غم و شادی با هم است مانند مرگ و زندگی ...........با همه مهربان بودن و بخشنده بودن است که جاودانه است
ادامه مطلب

نوشته شده توسط :sara shayan
شنبه 27 آذر 1389-03:55 ب.ظ


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :sara shayan
شنبه 27 آذر 1389-02:12 ب.ظ











  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5